ما به اشاره ها وصلیم.
در مالامال فرود و صعودهای بی وقفه مان میان حال خوب و افسردگی های مقطعی، خُلق مان به تار مویی بند که به ضرب نگاهی پاره میشود و در جهانی سر در گم.
. میان بی حوصلگی ها و اشتیاق هایمان برای انگیزههای ریز و بی پشیز.
قدم از قدم برنمیداریم و انتظار روزهای بهتر و بی دردتر میکشیم.
آن قدر منتظر میمانیم و میمانیم که دلیل انتظارمان از یادمان میرود
و عادت مان میشود انتظار کشیدن برای اتفاقاتی که نمی افتند؛ برای بیهودگی ها.
و ما از انتظار و خزیدن _ به جای گام برداشتن _ به سوی آرامش خسته نخواهیم شد.
ما آشفتگی های خود و جهان را لابهلای درزهای روزمرگی چپانده ایم و صدایشان را هم میان خندههای عصبی و از سر بی میلی به امتداد مکالمه پنهان میکنیم.
از درد گریزانیم، اما بی میل به تمارض در بی دردی نیستیم.
گاه میان بلبشوهای ذهن، گاه میان بازار مسگران دل، در گیجگاهیم. تن مان میخارد برای خبر گرفتن از درد دیگران و ملول از درمان درد خویشیم.
ناگهان چشم باز میکنیم؛ هنگام بستن دفتر است، حکایت همچنان باقیست.
برچسب:
نویسنده: کامیار احمدی