_ چته؟
_ ...
_ الو!
_ همم؟
_ میگم چی شدی؟
_ تنها.
_ مگه این قدر تازگی داره برات؟
_ نه خب... ولی هیچ موقع کهنه نشده.
_ هان؟
_ ینی بهش عادت نمیکنم به این راحتی.
_ مگه آدم نیستی؟
_ ینی چی؟
_ ینی عادت کن دیگه؛ آدما عادت میکنن.
_ نتونستم. نمیتونم.
_ خودزنیه ها..
_ نه این که همیشه لازم باشه تو جمع باشم؛ نیاز دارم بدونم یه سری هستن. خیالم راحت باشه. بتونم حال خرابمو با حضورشون جبران کنم.
_ مگه تو با کسی حرفم میزنی که بخوای با بودنشون حالت خوب بشه؟
_ خودت گفتی دیگه.
_ چیو؟
_ با بودنشون.
_ آهان.
_ همم.
_ دیگه؟
_ چی؟
_ هیچی. بمونم؟
_ آره، باش. از خونه ی خالی خوشم نمیاد.
_ الان که لب خیابونیم.
_ باشی دیرتر برمیگردم خونه. کسی خونه نیست.
_ هان.
_ آره.
برچسب:
نویسنده: کامیار احمدی