خرید بک لینک

 

_ بیام دنبالت بریم ورزش؟

_ نه، خسته م. 

_ خستهی چی؟ یه چار ساعت که بیشتر سرکار نبودی. کوه کندی؟

_ یه کم سخت تر.

 _ هان؟

_ میدونی فکر کردن انرژی میبره از آدم؟

_ آره خب. ینی نشستی فکر کردی این قدر خسته شدی؟

_ یه کم سخت تر.

_ خواستی فکر نکنی؟

_ چه جوری یه نفر میتونه این قدر خودخواه و بیتفاوت باشه که تو زندگی یه نفر دیگه این جوری چاله چوله جا بذاره، بعدم با خیال راحت بره دنبال کار و زندگی خودش؟

_ هنوزم؟

_ فکر کنم یه چند باری ازم شنیدی که از فکرش درومدم.

_ آره.

_ دروغ نگفتما؛ من از فکر اون درومدم، ولی اون تنیده لای تاروپود خودآگاه و ناخودآگاه من. نمیتونم دو قدم تو این خراب شده بردارم یادش نیوفتم. لامصب همه چی تا دیقه آخرش خوب بود... کاش چه میدونم... یه ایراد گنده داشت. نه این که بی عیب بودا، نه. اون موقع به چشمم نمیومد. الانم که چشمم باز شده باز اون خاطره خوبا جلوم رژه میرن... بعد گره میخوره به اون افتضاحی که باهاش تموم شد.

_ رو دلت مونده بودا!

_ خسته ت کردم؟

_ نه بابا!

_ چراهام بی جواب مونده. 

_ مثل فیلمای پایان باز؟

_ نه تهش که تموم شد همه چی، بسته بود. این که چه جوری این جوری شدش درنیومده. انگار به یکی بگی بارون میاد چتر ببر همراهت. بگه نه حالا چیزی نیست. بعد بره خیس بشه بیاد بارونو لعنت کنه. 

_ میخوای ازش بپرسی؟

_ نه بابا... دلم میخواد فحشش بدم تو روش. پر از عصبانیتم. حتی جرات نکرد تو روم بگه. آدم این قدر پست؟

_ کون لقش.

_ منم همینو میگم... ولی اگه فایده داشت که این جا نبودیم.

_ کجا بودیم؟

_ تو راه باشگاه. بریم الان.

_ انرژی گرفتی ییهو؟

_ نه، ولی اگه از اون جا خسته بیام بیهوش شم دیگه جون فکر کردن نکردن بهشو ندارم. 

_ کس نخارد پشت من؟

_ نخاروندنم نخاروندن، صرفا گاز نگیرن راضیم.

_ جمع کن بریم.

_ جمعم. آتیش کن.

برچسب: نویسنده: کامیار احمدی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 10:56

صفحه بندی